مناظره سیزدهم : خلافت سه گانه
یکی از علمای سنی مذهب عباسی : عباسی بحث ایمان خلفای سه گانه را به میان کشید وگفت : شیعه منکر ایمان خلفای ثلاثه است واین صحیح نیست زیرا آنها اگر مومن نبودندچگونه پیامبر(ص) با آنها وصلت نمود وبا دامادی با آنها تن داد؟
علوی شیعه : شیعه معتقد است که آن سه نفر به ظاهر مسلمان بودند وحضرت محمد (ص) رسول مکرم اسلام هرکسی را که شهادتین برزبان می راند هرچند او منافق واقعی باشد ، می پذیرفت وبا آنها مانند سایر مسلمانان رفتار می نمود ، در موضوع وصلت پیامبر با آنها یا وصلت آنها با پیامبر از همین قبیل بوده است . عباسی : دلیل شما بر بی ایمانی ابوبکر چیست ؟
علوی : خیلی زیاد ، او در بسیاری از مناسبتها به رسول خدا (ص) خیانت کرد از جمله تخلف وسرپیچی او از شرکت در سپاه اسامه بن زید بود ودستور پیامبر را اجرا ننمود ، قرآن کریم کسانی را که با رسول خدا (ص) مخالفت ورزند فاقد ایمان میداند خداوند متعال در آیه 65 سوره نساء می فرماید : نه چنین است ، سوگند به خدای تو که اینان به حقیقت ، اهل ایمان نمی شوند مگر آنکه در خصومت ونزاعشان تنها تورا حاکم کنند وآنگاه به هرگونه حکم کنی ( که به سود یا زیان آنها باشد ) هیچ اعتراضی در دل نداشته کاملا از دل وجان تسلیم فرمان تو باشند ونیز در آیه 36 سوره ی احزاب می فرماید : هرکسی به خدا ورسولش مخالفت ورزد محققا آشکارا گمراه شده وبه ضلالت رفته است .
بنابراین ابوبکر با دستور رسول خدا (ص) مخالفت کرد ومشمول آیه نامبرده شدکه ایمان را درآنجا از مخالف پیامبر (ص) نفی می نماید ، علاوه براین حضرت رسول (ص) کسانی را که در سپاه اسامه شرکت نکردند لعنت فرموده است وقبلا گفتیم که ابوبکر از شرکت در سپاه اسامه خودداری نموده است آیا پیامبر آدم مومن را لعنت میکند ؟ مسلما نه !
شاه گفت در این صورت علوی راست می گوید که ابوبکر ایمان نداشته است .
وزیر اظهار داشت : اهل سنت وجماعت این مخالف ابوبکر را تفسیر می نمایند.
شاه گفت : مگر تاویل وتفسیر می تواند این مشکل را حل کند ؟ ما اگر این راه را بازکنیم وهرچیزی را که باب میل ما نبوده به رای خودمان تفسیر وتوجیه نماییم در اینصورت برای هر جنایتکار وخطایشه ای فتح بابی نموده ایم وبرای جنایات خود توجیهاتی خواهد ساخت ؟! فردا دزد خواهد گفت : من دزدی کردم چون فقیر بودم ، مشروب خوار میگوید : من شراب را خوردم چون ناراحتی داشتم ، زنا کار چنین وچنان خواهد گفت وهکذا ... وبدین ترتیب نظام جوامع بشری واسلامی به هم خورده مردم بر ارتکاب گناه ومعصیت جسور وگستاختر خواهند گردید ، خیر ، هرگز ، ... توجیه وتفسیر معنی ندارد.
دراین میان چهره عباسی ناگهان سرخ گردید ومتحیر ماند در جواب چه بگوید ؟ بالاخره با صدای بریده اظهار داشت : راجع به عمر وبی ایمانی او چه دلیل دارید ؟
علوی : دلیلهای بی شمار! یکی از آنها دلیل فوق وتخلف از شرکت در لشکر اسامه ودیگری تصریح خود عمر برعدم ایمان اوست .
عباسی : با تعجب این تصریح در کجاست ؟! علوی : در آنجایی است که آشکارا گفت :
(( ماشککت فی نبوه محمد (ص) مثل شکی یوم الحدیبیه ))
یعنی به اندازه روز حدیبیه تا این حد به پیامبری محمد (ص) شک نکرده بودم! واین سخن او بالاترین دلیل است براینکه او همیشه در نبوت و پیامبری حضرت رسول اکرم (ص) شک وتردید داشته لکن این شک او در روز حدیبیه زیادتر وقویتر از شکهای دیگرش بوده است ، اکنون آقای عباسی ! شما را سوگند میدهم به خدا بگو : کسی که در نبوت و پیامبری حضرت محمد (ص) شک داشته باشد آیا این شخص ایمان دارد وآیا شما اورا مومن میدانید ؟ >> در اینجا عباسی خاموش ماند وسر خود را بزیر انداخت.
شاه خطاب به وزیرش گفت : آیا این صحیح است که عمر چنین چیزی گفته ؟؟
وزیر : آری قربان ! برخی راویان آنرا نقل کرده اند. (( تفسیر ثعالبی درسوره فتح - مناقب ابن مغازلی شافعی - سیره حلبی ج3 ص 19 - جمع بین الصحیحین حمیدی- تفسیرالدرالمنثورسیوطی درسوره فتح شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 1 ص 61 تاریخ الطبری ج2 ص 78 و 79 ))
شاه : واقعا عجیب است ، چقدر جای شگفتی است من تاکنون فکر میکردم عمر یکی از افراد سابقین در اسلام است وایمان او را ایمان نمونه میدانستم اما اکنون برایم ثابت شد که در اصل ایمانش شک وتردید داشته است .
عباسی با ناراحتی خطاب به شاه : اعلی حضرت تامل بفرمایند از عقیده برنگردند این علوی دروغگو شما را فریب ندهد. شاه روی خود را از عباسی برگردانید وبا عصبانیت گفت : وزیر ما نظام الملک سخنان آقای علوی را تصدیق میکند وگفته های عمر در کتابها ثبت وضبط شده درحالی که این نفهم ( یعنی عباسی ) ادعا میکند که علوی دروغگو است آیا این عین عناد نیست ؟
سکوت مرگباری برمجلس سایه افکند ، شاه غضبناک و از سخنان عباسی عصبانی است ، عباسی ودیگر علمای سنی سرها را به زیر انداخته اند و وزیر خاموش مانده است واین تنها علوی شیعه مذهب بود که سرش را بلند کرده به چهره پادشاه خیره شده بود تا نتیجه را ببیند. لحظات حساس وسختی بر عباسی عباسی گذشت از شدت شرم وناگواری مجلس آرزو داشت زمین در زیر پایش شکافته ودر آن فرو می رفت ویا عزرائیل فورا آمده همانجا راحتش میکرد.
شاه اورا جهت سوال وجواب و تمییز دادن حق از باطل احضار کرده است ، بالاخره ناچار شد دست وپای خودراجمع نموده روبه علوی کرد وگفت : آما آقای علوی ! شما ادعا میکنید که عثمان قبا ایمان نداشت درحالی که پیامبر (ص) دوتن از دختران خود را بنامهای رقیه و ام کلثوم به ازدواج او درآورده و دامادی وی را برای خویشتن پذیرفت .
علوی : دلیلهای بسیاری بر عدم ایمان عثمان وجود دارد وهمین بس که مسلمانان از جمله پیامبر (ص) بر علیه او شوریدند و وی را به قتل رسانیدند وشما خودتان از رسول خدا (ص) نقل می کنید که فرمود : (( لا تجتمع امتی علی خطا )) یعنی امت من بر خطا واشتباه اجماع نمی کنند.
آیا مسلمانان که صحابه نیز درمیان آنها بودند برقتل یک مومن اجماع کرده وهمگام می شوند درحالی که خود اهل قرآن بودند ومی دانستند که قتل مومن کیفر نابخشودنی دارد وخداوند در آیه 93 سوره مبارکه نساء می فرماید : هرکس مومنی را عمدی بکشد کیفر او آتش جهنم است که درآن عذاب جاویدان خواهد داشت وخدا بر او خشم ولعن کند وعذاب بسیار شدید در انتظار او خواهد بود> وعثمان اگر مومن بود اورا نمی کشتند. مگر همین عایشه نبود که عثمان را به یهودیان تشبیه میکرد ودستور قتلش را میداد و میگفت : (( اقتلو نعثلا فقدکفر، اقتلوا نعثلا قتله الله ، بعدا لنعثل وسحقا )) یعنی >>نعثل را نام مرد یهودی بود وعثمان را با او همانند میکرد )) بکشید که کافر شده ، بکشید نعثل را که خدا اورا بکشد ، نفرت ونفرین بر نعثل باد!()
() منبع وماخذ >> تاریخ طبری ج 4 ص 477 و ج 5 ص 172 چاپ قاهره - تاریخ ابن اعثم ص 155 - تاریخ ابن اثیر ص 80 و 87 - شرح ابن ابی الحدید ج2 ص 77
از سوی دیگر ، عثمان عبداله بن مسعود صحابی بزرگ را آنقدرکتک زد تا دچار فتق شد وزمین گیر گردید تا بالاخره با همان حال مرد.
ابوذر غفاری رحمت اله علیه آن صحابی نامی رسول الله (ص) است که پیامبر درحقش فرموده بود> آسمان در زیر سایه خود ، وزمین بر روی هموار خود کسی راستگوتر از ابوذر جای نداده است .
منبع >> کتاب طبقات ابن سعد ج4 ص 167و 168 - کتاب صحیح ترمذی ج2 ص 221 - مسند احمد ج 2 ص 163 و 175 و223 و ج 5 ص 197 وج 6 ص 442 - مستدرک حاکم ج 3 ص 342 و ج4 ص 480
ابوذر را یکبار یا دوبار از مدینه طیبه به شام و بار آخر به ربذه که یک زمین خشک وبی آّ وعلف میان مکه ومدینه بود تبعید نمود تا بالاخره در ربذه تشنه وگرسنه از دنیا رفت و حال آنکه عثمان در همان وقت بیت المال مسلمین را چپاول وتاراج خود وامویان خویش قرارداده بود واموال ملت مسلمان را برخویشان ونزدیکان اموی ومروانی خود تقسیم نمود .
شاه خطاب به وزیرش >> آیا سخنان علوی صحت دارد ؟ وزیر : آری ! تاریخ نویسان این چنین نقل کرده اند. شاه : دراین صورت به چه علت مسلمانان اورا خلیفه میدانند؟
وزیر : به جهت آن است که شورا او را به خلافت برگزیده بود.
منبع >> شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 240 و ج 2 ص 375 و 387 و ج2 ص 376 - مسند احمد ج 5 ص 144 و 156 - روضه الصفا ج 2 ص 227 - کنزالعمال -
علوی : خواهش میکنم آقای وزیر تند نروید وچیزی که اصل وحقیقت ندارد بر زبان نیاورید .
ملکشاه : شما چه میگویید آقای علوی ؟
علوی : ای وزیر اشتباه کرده اند حقیقت امر این است که عثمان تنها با وصیت وسفارش عمر و با رای سه نفر از همدستانش به حکومت رسید و آنها عبارت بودن از طلحه و سعدبن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف ، آیا این سه نفر نماینده تمام مسلمانان بوده اند ؟ گذشته از اینها تاریخ نویسان برای ما نقل میکنند هنگامی که این سه نفر ( انتخاب کننده ) نیز بعدا دیدند که عثمان طاغی و یاغی شده و صحابه رسول خدا را هتک حرمت می نماید ودر امور مسلمانان با کعب الاحبار یهودی مشورت میکند و بیت المال مسلمین را یغما وتاراج مروانیان قرار میدهد همان افراد از او دست برداشته وخود از نخستین کسانی بودند که علیه او شوریدند ومردم را برکشتنش برانگیختند.
شاه خطاب به وزیر : این مطالب علوی صحت دارد ؟ وزیر بلی ! تاریخ نویسان اینها را نوشته اند.
شاه : پس چگونه گفتید که عثمان از رای شورا خلیفه شد؟ وزیر : مقصود من از شورا همین سه نفر بود! شاه : مگر با رای سه نفر شورا درست میشود؟
وزیر : قربان حقیقت این است که پیامبر این سه نفر را از اهل بهشت خوانده و به ایشان مژده بهشتیان را داده است . علوی >> کمی آهسته تر آقای وزیر ! مطالبی که مدرک ندارد و فاقد اصل و ارزش است اظهار ننمایید آن حدیث العشره المبشره بالجنه یعنی ده نفری که پیامبر به آنها مژده بهشت داده ساختگی و کذب محض بوده وتهمت به رسول الله (ص) است .
عباسی : این حدیث را چگونه دروغ وافترا میدانید درحالی که راویان موثقی آنرا روایت کرده اند ؟
علوی : ما دراینجا دلایل بسیاری بر بطلان این حدیث داریم که برای شما سه نمونه از آنها ذکر می کنم :
اولا : آنکه چگونه تصور کنیم کسی که مثل طلحه پیامبر را اذیت کرده باشد رسول اکرم (ص) به او مژده بهشت داده باشد ؟ برخی از مفسران وتاریخ نویسان از قول طلحه نقل کرده اند که گفته است سوگند یاد می کنم زمانی که محمد مرد ما زنهای اورا تزویج خواهیم کرد و یا در عبارت دیگر با عایشه ازدواج خواهیم نمود . رسول خدا از این گفته طلحه متاذی شد وخداوند آیه 53 سوره احزاب را درحق او نازل فرمود: (( یعنی شما حق ندارید رسول خدا را اذیت کنید وهمسران اورا بعد از خودش به نکاح خویش دربیاورید همانا که این عمل در نزد خدا گناهی بس عظیم وبزرگ بشمار می آید.
ثانیا : طلحه و زبیر هردو با حضرت علی (ع) جنگ نمودند(1) درحالی رسول اکرم (ص) فرموده است ( یاعلی حربک حربی و سلمک سلمی(2 ) یعنی >> علی جان جنگ با تو جنگ بامن است وپیروی از تو همانا پیروی از من است ، ودرجای دیگر فرمود ( من اطاع علیا فقد اطاعنی ومن عصی علیا فقد عصانی ) (3) هرکس از علی اطاعت کند از من اطاعت کرده وهرکسی با او مخالفت ورزد با من مخالفت نموده است . ونیز می فرماید ( علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض )(4) یعنی >> علی همواره با قرآن وقرآن با علی است هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تادرکنار حوض کوثر به من ملحق شوند. همچنین مي فرمایند >> علی برحق وحق با علی است هرآنجا که علی باشد حق نیز درهمانجا خواهد بود . (5)
منابع >> 1- مستدرک حاکم ج 3 ص 366 و 118 - کتاب نصربن مزاحم ص 472 - شرح ابن ابی الحدید ج1 ص 102 و 103 وج 2 ص 81 و 289 - کتاب الامامه السیاسه ج 1 ص 55 تا 59 العقد الفرید ج 2 ص 278و279
2- مناقب ابن مغازلی واسطی ص 5 - شرح ابن ابی الحدید ج4 ص 221 و 520 چاپ قاهره - مناقب خوارزمی ص 23 و25 و76 کتاب بحرالمناقب ابن حسنویه حنفی ص 45 و 58
3 - کتاب مستدرک حاکم ج 3 ص 121 و 128 چاپ حیدرآباد - کنز العمال حدیث 1213 - دخائرالعقبی طبری ص 65
4- مستدرک حاکم نیشابوری ج 3 ص 124 - کفایت الطالب گنجی شافعی ص 253 - تلخیص المستدرک ذهبی در ذیل مستدرک ج 3 ص 124 چاپ حیدرآباد - تاریخ الخلفاء سیوطی ص 67 - منتخب کنز العمال متقی هندی درحاشیه مسند احمد حنبل ج 5 ص 31
5- مستدرک حاکم ج 3 ص 124 و ج 6 ص 124 - تاریخ بغداد ج 14 ص 321 - صحیح ترمذی ج 2 ص 213 شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 122 وج 2 ص 592 و ج 4 ص 221 و 422
حالاباید پرسید کسی که با رسول خدا جنگ کرده ومخالفت نموده آیا اهل بهشت است ؟ ویاکسی که محارب با حق و قرآن شد او مومن خواهد بود؟
ثالثا : طلحه وزبیر هردو در قتل عثمان دست داشته اند آیا امکان دارد هم عثمان وهم طلحه وزبیر که با یکدیگر مقاتله نموده اند همه آنها اهل بهشت باشند ؟
ملکشاه با تعجب پرسید : آیا این مطالب صحیح است ؟ وزیردر اینجا خاموش ماند وچیزی نگفت ، عباسی نیز با همراهانش سکوت اختیار نمودند ولبها را فروبستند آنها چه بگویند ؟
آیا حقیقت را اعتراف نمایند ؟ مگر شیطان اقرار به حق را اجازه میدهد ؟
آیا مگر نفس اماره به این زودی واقعیت را می پذیرد ؟ آیا ما گمان می کنیم حرف حق شنیدن وزیر بار حق ومنطق رفتن کار سهل وآسانی است ؟ ای کار بدون تردید لازمه اش این است که انسان دست از تعصبات جاهلیت بردارد و با هوی وامیال نفسانی خویش مخالفت ورزد.
علوی بالاخره سکوت را شکست وچنین اظهار داشت : اعلی حضرتا ! جناب وزیر وعباسی وتمام علمایی که درمجلس ما حضوردارند به صحت ودرستی همه گفته ها وحدیثهای من اذعان و اعتراف دارند وچنانچه آنها را رد یا انکار نمایند در همین شهر بغداد علما ودانشمندانی هستند که عرایضم را تصدیق خواهند نمود ودر کتابخانه همین مدرسه کتابها ومدارکی وجود دارد که بر صحت گفتار من گواهی میدهند.
شاه از وزیر پرسید : آیا تمام مطالب علوی صحت دارد واین کتابها ومدارک ادعای او را ثابت می نماید؟؟
وزیر بلی قربان ! شاه : پس چرا این مطلب را از اول اظهار نکردید وساکت ماندید ؟
وزیر : حقیقت این است چون دوست نداشتم از صحابه رسول خدا (ص) مذمت وبدگویی کرده باشم .
علوی : عجبا ! شما از اینکه می بایست حقیقت امر را بگویید کراهت داشتید و ناراحت بودید وآنرا کتمان نمودید وحال آنکه خدا ورسولش آشکارا بدان تصریح فرموده اند ، خداوند برخی از صحابه را منافق خوانده وبه رسولش دستور داده با آنها مانند کفار جهاد ومحاربه نماید وپیامبر (ص) خود بعضی از آنها را لعنت فرموده است . وزیر : آقای علوی شما مگر گفته علما را نشنیده اید که می گویند: تمامی اصحاب پیامبر افرادی عادل ، برجسته ودرستکار می باشند ؟
علوی : آری شنیده ام وتردید ندارم که آن یک دروغ محض و ادعای پوچی بیش نیست ، آخر چگونه ممکن است که همه صحابه حضرت ، عادل وافراد پاک ودرستکاری باشند درحالی که خدا بعضی از آنها را لعنت کرده ، پیامبر لعنت کرده وخودشان یکدیگر را لعنت نموده اند وبه هم فحش وناسزا گفته اند بلکه یکدیگر را هم کشته اند؟!
عباسی که خودرا دراینجا ناتوان واز جواب عاجز مانده دید خواست از راه دیگر خلط مبحث نماید رو به شاه کرد وگفت : اعلی حضرت به این علوی بفرمایند چنانچه این خلفا مومن ومسلمان نبوده اند پس چگونه مسلمانها آنها را خلیفه میدانند واز ایشان پیروی نموده اند ؟؟
علوی پاسخ داد : اولا : تمام مسلمانها آنها را خلیفه نمی دانند وتنها این اهل سنت هستند که آنها را قبول دارند ، ثانیا : اینها که ایشان خلیفه میدانند دو دسته هستند : یک دسته نادان وجاهل ودسته ی دیگر لجوج ومعاند. آنهایی که جاهل هستن از خباثت وحقیقت باطنی خلفایشان بی خبرند ومعتقد هستند که آنها افرادی پاک ومومن می باشند واما آنهایی که عناد دارند چون بر لجاجت خود پافشاری می نمایند زیر بار هیچ دلیل وبرهانی نمی روند همانگونه که خداوند درباره آنها در آیه 146 سوره اعراف میفرمایند : هر دلیل ومعجزه ای را که ببینند ایمان نخواهند آورد و در آیه 10 سوره یس میفرمایند : آنها را چه بیم دهی یا ندهی برای آنها یکسان است وایمان نخواهند آورد.
و ثالثا : اینهایی که آن سه نفر را خلیفه می دانند را ه خطا را پیموده اند وچنانچه مسیحیان ویهودیان نیز به خطا رفته اند ومسیح وعزیر را هریک پسر خدا خوانده اند وحال آنکه مسلمان باید از خدا ورسولش اطاعت و پیروی کند و بدنبال حق وحقیقت برود ، نه اینکه تابع مردم وعوام الناس باشد هرچند بخطا رفته باشند خداوند در آیه 59 سوره نساء می فرماید : از خدا و رسولش اطاعت نمایید .
شاه : بسیار خوب ، مطلب دیگری را عنوان نمایید.
ادامه دارد...
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: